اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات اميرعلي خان

21دي ماه 1392- شنبه – تصادف با درو ديوار در هفته اول ده ماهگي

فندق من الان هفته اول ده ماهگي هستش . چند روزي ميشه كه رفتي تو ده ماهگي . تو اين ماه ياد گرفتي كه اگه چيزي بر خلاف ميلت اتفاق بيافته شروع ميكني نق زدن و داد زدن . مثلا ديروز با يه تخم مرغ شانسي داشتي بازي ميكردي كه افتادش زير مبل و چون نميديدي داشتي نق ميزدي . اين نق زدنات روح من رو پريشون ميكنه . نميدونم چرا نميتونم طاقت بيارم . وقتي نزديك خودم هستي و نق ميزني مشكلي نيست سريع رفعش ميكنم ولي اصلا طاقت ندارم كه پيش ديگران باشي و نق بزني . حس دل نگراني شديد بهم دست ميده . اينقدر اين روزها فعال شدي كه دائم در حال تصادف با در و ديوار هستي . گاهي دلم برات كباب ميشه، اينقدر كه گريه هاي جانگداز ميكني . همش بايد كنارت باشم . مثلا هفته پيش اي...
21 دی 1392

19دي ماه 1392- پنج شنبه –ترافيك پرگشت از شمال در زمستان 92- هفته اول ده ماهگي

تعطيلات مربوط به وفات حضرت رسول اكرم رو رفته بوديم شمال ، تو راه برگشت اشتباه كرديم و از چالوس قصد برگشت كرديم ، اونم به خاطر اينكه از برادر آقاي مسلمي كه تو منجيل كار ميكنه شنيديم كه ميگه راه برگشت كيپه . خلاصه بگم كه راه دو ساعته تا اول جاده چالوس رو 5 ساعت تو راه بوديم و اين پنچ ساعت آنقدر لحظات سختي بود براي من كه حد نداشت . فقط يه مقدار از راه رو خواب بودي و بعد بيدار شدي و توي ترافيك حوصلت سر رفته بود و دائم گريه ميكردي . اونقدر كلافه شده بودي كه به هيچ وجه آروم و قرار نداشتي و همش داشتي بي قراري ميكردي . اونقدر گريه كردي كه بي سابقه بود.توي مسير هوا سرد بود و زمستوني ، وقتي كه شيشه ماشين بالا بود بخار ميكرد ، بخاري رو كه روشن ميكرديم...
19 دی 1392

8 دي ماه 1392-يكشنبه – شروع گاز گرفتن ماماني - هفته سوم نه ماهگي

هفته سوم نه ماهگي هستي . يه پسري شدي كه فقط بايد خوردتت . ديگه به راحتي كناره هاي مبل رو ميگيري و راه ميري و ديگه زمين نميخوري مگر اينكه اتفاق نادري بيفته . ولي در حين بلند شدن و راه رفتن گاهي چنان به ديوار تصادف ميكني كه دل آدم كباب ميشه. از وقتي كه آخر هفته اول نه ماهگيت ، دندون دومت هم در اومد ديگه گاز گرفتنات هم شروع شده . اينقدر بلا شدي كه وقتي ميخواهي ماماني رو گاز بگيري اولش يه لبخند نازي كه پشتش يه عالمه شيطنت نهفته است تحويلم ميدي بعد منو گاز ميگيري . جالب اينجاست كه يه بار كه خيلي بدجوري منو گاز گرفتي و من دردم گرفت و من از شدت درد يه نه گفتم كه يه مقدار توش بداخلاقي هم بود ، شروع كردي به گريه كردن . با كلي قربون صدقت رف...
8 دی 1392

21-آذر -92-پنج شنبه آش دندوني- هفته اول نه ماهگي

هفته اول نه ماهگي هستي و يك هفته هست كه اولين دندونت جوونه زده . ميخواستم برات چشن دندوني بگيرم ولي بابايي گفت كه امتحان داره و ميخواد درس بخونه . منم چشن رو كنسل كردم ولي براي آساني و كم درد شدن اين پروسه سخت دندون درآوردن تصميم گرفتم كه برات آش دندوني بپزم ولي خونه خاله جون . آش دندونيت خيلي خوشمزه شده بود . براي اولين بار تو عمرم آش دندوني پختم اونم بدون كمك بزرگترا . خداروشكر خوب شده بود . حالا انگاري خودم دختر پونزده ساله هستم . يكي نيست بگه كه سي و پنج سالته از اين بزرگتر ميخواهي بشي  
28 آذر 1392

13 آذر 1392-چهارشنبه –اولين مرواريد خوشگل پسملي و اولين برف پاييزي زندگي آقا پسر گل

تقريبا روزهاي آخر هشت ماهگيتو به سر ميبري . 4 روز ديگه ميري تو 9 ماهگي .روز چهارشنبه 13 آذر بود كه خاله فاطمه خونمون بود و خاله جون گفت كه دندون اميرعلي رو زير انگشتم حس كردم . من باور نكردم و با خودم گفتم كه آخه فاطمه جون از كجا ميتونه بفهمه ! ولي گويا حس مادري قوي داشته و متوجه شده بود . روز پنجشنبه 14 آذر بود كه اولين برف زندگي تو باريدن گرفته بود و چه برف قشنگي بود و ما تو اين هواي قشنگ با احمد پسر خاله رفتيم كرج . خيلي خوب بود . روز پنج شنبه آبجي انسيه هم براي بار دوم منو متوجه حضور مرواريدهاي خوشگلت كرد . ايندفعه با دقت بيشتري به جستجوي مرواريدهاي خوشگل پسر پرداختم و كلي ذوق كردم. و به عمه شيما و بابايي خبر دادم   . ...
13 آذر 1392

11 اسفند 1392-يكشنبه – سفر به شمال در اسفند ماه

گل پسر من الان در هفته آخر يازده ماهگي بسر ميبري. اول از همه بگم كه از نظر من روز به روز به زيباييت افزوده ميشه . وقتي ميخوابي مثل يه فرشته كوچولوي نازنين ميشي . روز جمعه از شمال برگشتيم . هم رفتني و هم برگشتني خيلي پسر خوبي بودي . رفتني فقط يك ساعت بيدار بودي و برگشتني فقط نيم ساعت . بقيه زمان رو خوابيدي . درسته كه خوابيدي و اذيت نشدي ولي بدن ماماني خشك شده بود . از ساعت شش و نيم كه به راه افتاديم تا دوازده و نيم كه برسيم خونه لب به هيچي نزديم . فقط يه دونه ميوه به بود كه يه گاز ماماني زد يه گاز بابايي !! وقتي رسيديم خونه خيلي گرسنه بودم ولي از شدت خستگي خواب رو ترجيح دادم . اين دفعه هم كلي از بازي با عمه سمانه لذت بردي . خنده هايي...
21 فروردين 1392